بزرگ شده ام به اندازه تمام قلب مامان و بابام... به اندازه تمام دنیاشون... به اندازه تمام عشقشون...
بزرگ شده ام به اندازه 9 ماه!
امروز دو تا دندون دیگه در آوردم که با اون چهارتای قبلی می شه شیش تا دندون خوشگل و مرواریدی که مدام باهاشون مامانم رو گاز می گیرم، جوری که طفلی اشکش در میاد
الآن تقریبا بیست روز میشه که به راحتی چهار دست و پا راه میرم. (از اول بهمن) نه اینکه مثل قبل بخزم، قشنگ روی دستا و زانوهام میدوم و مامانم باید دنبالم بدوه تا بتونه منو بگیره..
توی این مدت که دیگه خودم میتونم راه برم کلی جاهای جالب تو خونه کشف کردم. مثل سطل آشغال که خیلی برام جالبه و تا چشم مامانم رو دور میبینم می رم سمتش ببینم توش چه خبره. ... از کابینت خیلی خوشم مییاد و مامانم برام یه کابینت خالی کرده که مال من باشه و هی من وسایلش رو بریزم بیرون... در کشو ها رو باز میکنم و دستم رو می کنم توش، کلی هیجان انگیزه... از یخچال خوشم مییاد و هر وقت مامانم در یخچال رو باز میکنه من می رم توش... خلاصه اینکه مدام زیر دست و پای مامانم وول میخورم و دنیا رو کشف میکنم
تازه حرف هم میزنم بابا رو که دو ماه پیش گفتم، یک هفته بعدش هم بخاطر اینکه دیدم مامانم گناه داره، گفتم مامان. ولی هنوز بابا رو بیشتر میگم، آخه راحت تره. بعدش مامان رو که لازم نیست صدا کنم، خودش همش پیش منه یا داره نگام می کنه. تازه چند روز پیش دایی هم گفتم :)
خلاصه اینکه کلی دلبری یاد گرفتم و دل مامان و بابامو حسابی بردم
۱۳۸۹ بهمن ۱۹, سهشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
یعنی چرا این مامانت نمی آره تو رو که من ببینمت؟ ..من که عاشقتم :-*
پاسخ دادنحذف