۱۳۸۹ بهمن ۱۹, سه‌شنبه

و من بزرگ می شوم

بزرگ شده ام به اندازه تمام قلب مامان و بابام... به اندازه تمام دنیاشون... به اندازه تمام عشقشون...
بزرگ شده ام به اندازه 9 ماه!
امروز دو تا دندون دیگه در آوردم که با اون چهارتای قبلی می شه شیش تا دندون خوشگل و مرواریدی که مدام باهاشون مامانم رو گاز می گیرم، جوری که طفلی اشکش در میاد
الآن تقریبا بیست روز می‌شه که به راحتی چهار دست و پا راه می‌رم. (از اول بهمن) نه اینکه مثل قبل بخزم، قشنگ روی دستا و زانوهام میدوم و مامانم باید دنبالم بدوه تا بتونه منو بگیره..
توی این مدت که دیگه خودم می‌تونم راه برم کلی جاهای جالب تو خونه کشف کردم. مثل سطل آشغال که خیلی برام جالبه و تا چشم مامانم رو دور می‌بینم می رم سمتش ببینم توش چه خبره. ... از کابینت خیلی خوشم می‌یاد و مامانم برام یه کابینت خالی کرده که مال من باشه و هی من وسایلش رو بریزم بیرون... در کشو ها رو باز می‌کنم و دستم رو می کنم توش، کلی هیجان انگیزه... از یخچال خوشم مییاد و هر وقت مامانم در یخچال رو باز می‌کنه من می رم توش... خلاصه اینکه مدام زیر دست و پای مامانم وول می‌خورم و دنیا رو کشف می‌کنم
تازه حرف هم می‌زنم بابا رو که دو ماه پیش گفتم، یک هفته بعدش هم بخاطر اینکه دیدم مامانم گناه داره، گفتم مامان. ولی هنوز بابا رو بیشتر می‌گم، آخه راحت تره. بعدش مامان رو که لازم نیست صدا کنم، خودش همش پیش منه یا داره نگام می کنه. تازه چند روز پیش دایی هم گفتم :)
خلاصه اینکه کلی دلبری یاد گرفتم و دل مامان و بابامو حسابی بردم

۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه

کی زرنگ تره؟



آقا من نمی دونم چرا آدم بزرگها فکر می کنند وقتی آدم کوچولوئه ، خنگ هم هست؟
دیشب جاتون خالی ما سه تایی رفته بودیم رستوران. مامان و بابا غذا می خوردند، منم طبق معمول شیطنت می کردم.
اواسط شام من که تو بغل بابام نشسته بودم روی میز چشمم به یه در بطری نوشابه افتاد و ازش خوشم اومد و خواستم ببینم چه مزه است. این بود که برش داشتم. مامانم که چهار چشمی مواظبم بود، به بابام گفت: "مواظب باش نکنه تو دهنش". بابام هم اون دسته منو که در نوشابه توش بود نگه داشت که مثلا مانع اکتشاف من بشه!
آخه آدم چی بگه؟
منم یه نگاه عاقل اندر به بابام کردم و به سرعت در بطری رو دادم اون یکی دستم و صاف گذاشتمش تو دهنم.
مامان و بابا هم کلی از این کار من ریسه رفتند. انگار کار عجیبی کردم . آخه شما بگید این کجاش عجیبه که آدم باباشو بپیچونه؟

پی نوشت: این عکس که گذاشتم هیچ ربطی به موضوع نداره. فقط خواستم پز بدم که چقدر خوشتیپم!

۱۳۸۹ آذر ۲۵, پنجشنبه

اولین کلام من

من آرتین پازانی
اعلام می کنم
امروز 25 آذر 1389
اولین کلمه خودم رو گفتم:
بابا
و کلی دماغ مامانم رو سوزوندم.

قضیه این بود که امروز تعطیل بود (روز عاشورا) و مامان طبق معمول داشت تو آشپزخونه برای من سوپ درست می کرد. بابا هم پشت لپ تاپش نشسته بود و سخت درگیر تفکر بود. من رو گذاشته بودند تا با اسباب بازیهام مشغول بشم. ولی من حوصله ام سر رفته بود و دلم می خواست یکی بغلم کنه و باهام بازی کنه، این بود که شروع کردم به غر زدن. مامانم داشت به بابام می گفت که بغلش نکن بچه بغلی می شه. منم برای اینکه حال مامانم رو بگیرم، رویم رو کردم به بابام و گفتم: بابا
بعدش هم که دیگه معلومه، بابام کلی بغلم کرد و ماچم کرد و باهام بازی کرد. مامانم هم هی دورم می چرخید و می گفت: بگو مامان، بگو مامان. ولی من که کلی از این پیروزی خودم کیف کرده بودم، دو بار دوباره گفتم بابا که مامانم از رو بره.

خلاصه اینکه امروز به قول مامانم روز بزرگی توی زندگی من بود.

۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

شش ماهگی من

عرض شود خدمت سروران ارجمند که سلام
بازم منم: آرتین!
الان دقیقا 6 ماه و 23 روزمه، 9700 گرم وزن دارم و 73 سانتی متر قد
میدونم که خیلی وقته چیزی ننوشتم. همش تقصیر مامانمه که از بس همش یا داره با من بازی می کنه یا بهم غذا می ده یا برام غذا درست می کنه، یا لباسامو می شوره، یا اسباب بازی هامو آب می کشه، یا ... فرصت نمی کنه بیاد اینجا برای من وبلاگ بنویسه.
بگذریم...
تو این مدت شیش ماه خیلی اتفاقا برام افتاده که اصلا حوصله ندارم همشو تعریف کنم، فقط مختصرا باید بگم که دو ماه پیش من دو تا دندون موشی در آوردم که الآن دیگه حسابی تیز و بزرگ شده و منم مرتب باهاش مامانم رو گاز می گیرم. اینم عکس منو دندونام:




الآنم مامانم مرتب می گه که دارم دو تا دندون دیگه در میارم، گمونم راست می گه چون مدام آب دهنم مریزه و مامانم برای اینکه لباسم رو خیس نکنم برام پیشبند می بنده که من دوست دارم، چون پیش بند اصولا چیز خوشمزه ایه و من عادت دارم مرتب پیش بندم رو مک بزنم.
از عادتهای دیگه بنده اینه که خیلی به مارک لباس یا اسباب بازی اهمیت میدهم. اگه لباس یا اسباب بازی یا حتی پتو و باشتم مارکار نباشه اصلا ازش خوشم نمی یاد. هر چی مارک لباس یا عروسک درازتر باشه من بیشتر خوشم میاد  آخه می دونید، من فقط دوست دارم مارک لباس رو بکنم تو دهنم. ببینید:




در ضمن بنده الآن مدتیه که هم قلت می زنم، هم خودم می شینم، هم میتونم خودم رو از روی بالشت بلند کنم، هم می تونم روی سینه بخزم ولی یه مشکل کوچیک در این رابطه دارم. اونم این که وقتی می خوام بخزم و خودم رو به یه چیزی برسونم، به جای اینکه بهش برسم، ازش دور میشم. اون وقته که اعصابم خورد میشه، مخصوصا اینه مامانم هم کرکر میزنه زیر خنده و یه چیزایی در مورد دنده عقب میگه که من نمی فهمم.
در ضمن من عاشق بازیهای هیجانی ام. هواپیما بازی و بالا و پایین پریدن. مخصوصا با بابام، اینم عکسش:



خلاصه اینکه خیلی ناز و مامانیم. بترکه چشم حسود خودی و بیگانه!

۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

اولین عکسهای من


این اولین منه - تو بیمارستان


این اولین عکس منه تو خونه خودمون- تو بغل بابام (تعجب نکنید که تو بغل مامانم نیستم. من همش بغل مامانم هستم ولی کسی نیست از ما عکس بگیره)


اینم عکس 7 روزگی منه. توی تخت خودم ساعت 6 صبح

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

آخرین روز

امروز آخرین روزی بود که تو دل مامانم بودم و امشب آخرین شبی که تو دل مامانم می خوابم. یه حال عجیبی دارم. بعد از 9 ماه زندگی و اینور و اونور رفتن تو دل مامانم فردا می خوان به زور منو به دنیا بیارن. راستش رو بخواین خودم خیلی هم دلم نمی خواد دنیا بیام.
من قرار بود هفته پیش خودم به زبون خوش از تو دل مامانم لیز بخورم و به سلامتی و میمنت چشمام رو تو دنیای شماها باز کنم ولی یه جورایی ترسیدم. اینجا جام امنه و راحت و گرم و نرم. ولی خوب دیگه... مثل اینکه مامانم دیگه خیلی خسته شده چون می خواد هرجور شده زودتر منو از تو دلش در بیاره. یه ذره هم حق داره. آخه من الآن تقریبا 4 کیلو شدم و زورمم که زیاد شده دیگه خیلی تو دلش جا نمی شم و وقتی غلت می زنم مامانم از درد جیغش در میاد. دلشم خیلی گنده شده. به قول خودش نه می تونه راه بره، نه بشینه، نه بخوابه. همشم دلش و کمرش درد می کنه.
دیگه وقتشه بیام بیرون... به قول مامانم مستقل بشم... دیروز داشت بهم می گفت که دیگه بدون اونم می تونم زندگی کنم. ولی من می ترسم. مامان و بابا هم نگرانند. البته فکر کنم مامان بیشتر، هرچی باشه قراره فردا شکم اونو پاره کنند و پسر قند عسلش رو در بیارن.راستی دنیا چه جور جائیه؟
الان ساعت 8:30 عصره تا 12 ساعت دیگه احتمالا خانم دکتر شکم مامانم رو پاره کرده و منو از توش در آورده... وای چه هیجان انگیز... بعد قراره منو بدن بغل بابام (چون مامانم بیهوشه) بعدم می برندم اتاق اطفال که اصلا نمی دونم چه جور جاییه. بعد که مامان حالش خوب شد و به هوش اومد میارندم میذارن پیش مامانم که خودش ازم مواظبت کنه و شیر بده.
راستی وقتی برای اولین بار قیافه مامانم رو ببینم چه حسی بهم دست میده؟!!
فرداشم منو مامانم و میارند خونه. بعد منو میذارند توی تخت خودم. خیلی عجیبه مگه نه؟ خوابیدن توی یه تخت جدا. مثل یه آدم کامل.
خلاصه تو 24 ساعت آینده خیلی اتفاقا قراره بیفته. مامان گفته که موقع به دنیا اومدنم ازم فیلم بگیرند تا بعدا که بزرگ شدم فیلم دنیا اومدنم رو داشته باشم. ولی من خیلی هم مطمئن نیستم که از همچین صحنه ای خوشم بیاد. مامانه دیگه، کاریش نمی شه کرد.
به محض اینکه بیام خونه و حالم سرجاش بیاد، بازم براتون از اتفاقاییی که برام افتاده تعریف می کنم. الآنم برای آخرین بار به عنوان یک جنین پستم رو تموم می کنم تا دفعه بعد برای اولین بار به عنوان یک نوزاد، یک انسان کامل، بتونم بهتون سلام کنم.
خدا کنه همه چیز خوب پیش بره!!!!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

من و مامانم در 35 هفتگی من



این عکس رو مامانم 2 هفته پیش گرفت.
از اون وقت قراره من دنیا بیام ولی خیال کرده، من که به این راحتیها جای گرم و نرمم رو ول نمی کنم...
مامانم امشب گفت: یا تا آخر هفته خودت مثل بچه های خوب دنیا می یای یا شنبه می رم بیمارستان به خانم دکتر می گم به دنیات بیاره :)
نظر شما چیه؟

۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

حال من



این روزها همه مثل هم می‌گذرند و من اصلا از این موضوع ناراحت نیستم. مامانم رژیم گرفته چون دکتر گفته که زیادی تپلی شده و واسه من خوبیت نداره مامانم زیادی تپلی مپلی بشه. حالا مامانم همش گرسنشه ولی من حالم خوبه و توپ غذا می‌خورم و هر روز بزرگتر می‌شم، اینه که حال مامان زیاد مهم نیست.
دیروز مامانم با مامان بزرگ و بابا بزرگ و دایی رفته بودند واسه من سیسمونی بخرند. می‌دونید که آخه من که شخصیت خیلی مهمی هستم همینجوری کشکی که دنیا نمیام. کلی باید واسم تشریفات بچینند، وسایل نو و شیک بخرن، اتاق بچینند، خرج کنند... تا من افتخار بدم آقازاده اشون بشم. الکی که نیست!
خلاصه مامان با اینکه این روزا همش خسته است و شبا از دست من خواب نداره (آخه اینقدر حال می‌ده تا مامان آدم میاد خوابش ببره یه لگد محکم بهش بزنی و بیدارش کنی که نگو...) حسابی دست اندر کاره درست کردن اتاق منه. هرچند من حالا حالا ها قرار نیست افتخار بدم و تو اتاق خودم بخوابم، ولی خوب این دلیل نمی‌شه که به یه اتاق خوب و کامل احتیاج نداشته باشم. این دو سه روز تعطیلی مامان یه نفس به بابا می‌گه که بیاد کمک کنه وسایل رو جابه جا کنند و وسایل به درد نخور و اضافی رو دور بریزند تا جا برای وسایل من بازشه، ولی کو گوش شنوا؟!؟ بابام هم عین خودمه، سرش به کار خودشه و اصلا به حرف مامان کاری نداره. اینه که مامان برای اینکه کم نیاره داره هی تنهایی خرده خرده چیز میزا رو این‌ور و اون‌ور می‌کنه. البته فکر کنم حسابی اذیت می‌شه چون مدام داره ناله می‌کنه ولی خوب دیگه، از قدیم گفتن... هر که آرتین خواهد، جور سختیهاش هم کشد...
امروزم مامان و بابا باهم رفته بودند یه جایی که خیلی سرد بود و من نفهمیدم کجاست، ولی فکر کنم یه جاهایی بالای کوه بود و مامان مدام راحع به یه چیز با حال به اسم برف حرف می‌زد که قراره بعدا نشونم بده. مامان چند تا هم عکس گرفته و من اجازه دادم یکیش رو بذاره تو وبلاگ من. خوب چاره چیه؟ تا وقتی تو دلشم مجبورم برای اینکه عکس خودم بیفته ، عکس مامانم رو هم بذارم دیگه.

۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه

کی قوی تره



دیشب یه اتفاق جالب افتاد. ساعت حدودای 2-3 صبح بود. مامان و بابا خوابیده بودند و من داشتم تو دل مامان یواش یواش واسه خودم بازی می کردم و تکون می‌خوردم که یه دفعه یه صدای وحشتناکی بلند شد.
درسته که من پسر شجاعی هستم و تازگی ها وزنم از 800 گرم هم گذشته، ولی اگه شمام تو دل مامانتون بودین و یه دفعه انگار بغل گوشتون ترقه می ترکوندند وحشت می‌کردید. خلاصه منم ترسیدم و دست و پام رو یه دفعه جمع کردم. مامانم از این حرکت یه دفعه‌ایه من از خواب پرید. (البته کاملا جای تعجب داره که چطور اون صدای وحشتناک بیدارش نکرده بود) بعد دستش رو گذاشت روی دلشو با اون لحن مسخره ای که همیشه با من حرف می‌زنه ازم پرسید: چی شده مامان جون؟ از چی ترسیدی؟ (حالا انگار که من می‌تونم از توی دلش بهش جواب بدم.)
بعد اون صدا دوباره تکرار شد و من دوباره تکون خوردم که به مامانم بفهمونم که اون صدا منو ترسونده. ولی اون بجای اینکه بترسه شروع کرد به خندیدن و یه چیزی درباره صدای خروپف بابا گفت. بعد منو از رو دلش ناز کرد و منم کم کم خوابم برد.
اما امروز صبح که بیدار شدم تازه فهمیدم قضیه چی بوده. چون سر میز صبحونه مامان داشت به بابا می‌گفت که بچه دیشب از صدای خرناس اون ترسیده. بابا هم بجای معذرت خواهی که اون صدای وحشتناک رو از خودش درآورده خندید و گفت: خوبه از الآن می‌فهمه از کی باید بترسه و حساب ببره.
من از این حرف بابایی هیچ خوشم نیومد، واسه همین تصمیم گرفتم وقتی به دنیا اومدم... یه نصف شبی که بابا خوابه خوابه... یه دفعه شروع کنم جیغ کشیدن تا بفهمه که دنیا دسته کیه و کی قوی تره!...آره بابایی... کوه به کوه نمی‌رسه، ولی آرتین به باباش می‌رسه.
پینوشت:
این عکس بالایی هم عکس منه در حالی که دارم انگشتم رو می کنم توی دهنم. خوشگلم، نه؟

۱۳۸۸ بهمن ۱۸, یکشنبه

سلام من آرتینم



سلام... من آرتینم
به قول دکتر مامانم 24 هفته امه. ولی مامانم می‌دونه که من دقیقا 158 روز که نه... شب پیش تو دلش درست شدم... البته خودش تقریبا 23 روز بعدش (یعنی 3 مهر) فهمید که من توی دلشم.
خیلی مطمئنم نیستم که چه احساسی داشت ولی دقیقا یادمه که از شب تا صبح بیدار بود و هی تو تختش وول می زد، آخرش ساعت 4.5 صبح پاشد رفت دستشویی و وقتی دید که علامت بارداری توی اون وسیله آزمایش رنگی شده همونجا زد زیر گریه. خوب که گریه کرد رفت پیش بابا و کلی با شوق و ذوق بیدارش کرد و بهش گفت که من تو دلشم... ولی بابام اصلا گریه نکرد. فقط یه سری تکون داد و هیچی نگفت. مامانم بهش گفت بی احساس ولی من فکر کنم بابا هم کلی هیجان‌زده شده بود. خوب معلومه گل پسری مثل من پسر هر کی بشه کلی باید ذوق کنه.
روز اولی که مامانم رفت سونوگرافی 21 مهر بود و من که تازه 40 روزم بود هنوز 1 سانتی متر هم نشده بودم. (الآن ماشالله ماشالله 30 سانت بیشتر قد کشیدم) مامانم عکسم اون موقع 1 سانتیم رو داره، همون موقع هم قلبم خوشگل و منظم تاپ تاپ می کرد و مامانم وقتی صدای قلبم رو شنید دوباره گریه کرد (کلا به نظرم مامانم زیاد گریه می کنه)
روز اولی هم که اونقدر قوی شده بودم که بتونم بهش لگد بزنم و بگم زور کی بیشتره بازم مامانم گریه کرد. اون موقع 17 هفته ام بود و همون روز بود که مامان اسم منو گذاشت آرتین.
البته معنی اسم آرتین هیچ ربطی به به اینکه من زورم اینقدر زیاده و همش دارم به مامانم لگد می‌زنم نداره. بابام بیشتر وقتا صدام می کنه غضنفر، ولی من می‌دونم که اونم الکی می‌گه. خودم شنیدم که چند شب پیش به مامانم می‌گفت اسمش رو بذاریم آراز.
من که از این حرفای بزرگترها هیچ سر در نمی‌آرم. اسم اسمه دیگه... چه فرق می‌کنه؟ به قول مامان بزرگم مهم اینه که من سالم باشم.
منم برای اینکه خیالشون رو راحت کنم که سالم سالمم همش به دل مامانم لگد می‌زنم. چه اشکال داره؟ مامان خودمه. تازه دلشم نرم و توپولیه، جون می‌ده واسه تمرین لگد. گاهی وقتهام مشت. عوضش بازوهام قوی می شه. مامانم هی بهم می گه یواشتر کوچولو دردم میاد... ولی من هیچ خوشم نمی یاد کسی کوچولو صدام کنه. واسه همینم محکمتر بهش لگد می‌زنم. عوضش بابام از لگدای من ذوق می‌کنه. (گمونم چون تو دل اون نیستم) بابام یه روز یواشکی به من گفت انتقام منو از مامانت بگیر. من خیلی منظورش رو نفهمیدم. فقط فهمیدم که باید بیشتر لگد بزنم که خوب من همه سعی خودم رو می کنم.
خوب دیگه.. ساعت یک شده و من حسابی گشنمه برای همینم مامان باید بره زودتر غذا بخوره. بقیه ماجراهام رو بعدا براتون تعریف می کنم.
راستی این عکس بالایی هم عکس سونوگرافی چند روز پیشمه. ببینید چه جوری دارم لبخند می زنم و دماغم‌و به دلِ مامانم فشار می‌دم. راستی راستی که نازم! مامانم می‌گه لپام به اون رفته. طفلک بذار واسه خودش ذوق کنه. دلش به همین چیزا خوشه دیگه...